حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

عسل مامان

13 ماهگی

من دیگه بزرگ شدم و یکسالم تموم شده. شیطونی هام و کنجکاوی هام هم داره روز به روز بیشتر میشه. این روزا با مامانم به پارک میرم و عاشق تابم و دلم نمی خواد پیاده بشم. تلفن رو برمیدارم و خیلی جدی صحبت میکنم . چشم و گوش و دماغ و دهنم رو نشون میدم البته بیشتر دماغم رو نشون میدم لی لی حوضک و اتل متل و دنبال بازی بلدم و یک بار هم قایم باشک با بابام بازی کردم. پشت مبل قایم شده بودم ، بابام هم میگفت حانیه کوشش؟؟؟!! که مامانم سر من رو زیر مبل دید که یواشکی نیگا نیگا می کردم و از خنده غش کرده بود بلدم تا سه بشمرم اینجوری: یِه، دووووووووووووووووو، دِه(سه) جوجو  رو هم وقتی ببینم میگم. بقیه کارهای من توی این ماه در ادامه مطلب ...
17 شهريور 1393

تولد رنگین کمونی

                                                                     با این دعوت نامه، شما رو دعوت می کنم به تولد رنگین کمونیم ...   پس بیاین ... از اینطرف ... خوش اومدین ... این هم از خونه رنگین کمونی مون... اولین لباس زندگیم که پرستار های بیمارستان تنم کردن... ...
30 مرداد 1393

ماه آخر سال اول

من این ماه مواظب مامان بودم که تا دوربین دستش میگیره بدوم سمتش و بخوام دوربین رو ازش بگیرم. پس از بیشتر کارهام نذاشتم که عکسی گرفته بشه.در این ماه من کاملا مستقل راه میرم و دنبال بازی هم تازه یاد گرفتم. 3 تا دندون دیگه هم در آوردم و شدم 8 دندونی بفرمایید ادامه ی مطلب  ... من عااااااااشق میوه ام و شده بالای قله قاف، دنبالش میرم ... میام میگیرمت الان ... مریض شدم و تب و گلاب بروتون داشتم و چند روز اصلا حال نداشتم ... تا اینکه دون های قرمز زدم و تبم قطع شد ( خدا رو شکر!!)  حالم که خوب شد به مامانم برای تولدم کمک کردم . مثلا چسبا رو برمیداشتم و در میرفتم .... این هم من و صبا در حال دیدن کار...
23 مرداد 1393

یازدهمین ماه

من با سرعت به یکسالگی دارم نزدیک میشم. یازده ماه از روزی که اومدم بغل مامانم می گذره و حالا من می تونم بایستم و تا 2 قدم هم راه برم . یه عالمه کار هم دوست دارم انجام بدم ، ببینین ... دوست دارم خودم مسواک بزنم ... دوست دارم بعد از حموم ،حوله رو پس ندم ... دوست ندارم سوار روروئک بشم ولی دوست دارم از سر و کولش بالا برم ... دوست دارم خودم غذا بخورم . چه با دست ... چه با قاشق !!! ... دوست دارم روروئک سوار من بشه!!!!... دوست دارم کشو ها رو باز کنم و خالیشون کنم ( کابینت هم می خوام باز کنم ولی زورم نمی رسه!) ... دوست دارم نصف شبی همه رو خواب کنم و خودم برم بازی کنم ... دوست دارم ...
23 تير 1393

ماه دهم

من در این ماه خیلی کار ها انجام دادم یکی از اون ها این بوده که از هر چیز و هر کسی کمک می گرفتم تا بایستم و بعد دستم رو ول می کردم. رکورد من از 5 ثانیه شروع و تا 30 ثانیه بهبود یافت. به گزارش مامانم من در پایان این ماه توانستم به تهنایی از حالت نشسته، یا علی گفته و خودم بایستم ؛و دیگر اینکه دندون پنجم من در این ماه جوانه زد . و حالا به ادامه کارهای من توجه فرمایید ... بسیار به مطالعه ی کتاب هام علاقمندم .تازه با مامان و بابام نمایشگاه کتاب هم رفتیم و کتاب های خوشگل و خوبی برام خریداری شد. البته بعد توسط من خواندیده شد!!                       ...
22 تير 1393

ماه نهم

من در این ماه ...   کلی الو بازی کردم ...   بلد شدم حلقه های بازی رو از جاشون بیرون بیارم ...   مجله ی بابام رو کشف، ضبط و مطالعه فرمودم ...   بیسکویت مادر عزیزم رو اینجوری ... اونجوری و همه جوری میل کردم . بفرمایید !!!!  ...   چهار دندونه شدم ...   یهویی کلی برای خودم خانوم شدم ...   از پله ی آشپزخونه پایین اومدم و دیگه هییییییییییییییییییچ مانعی در این خونه برای من وجود نداره ...   کلللللللللی ددر رفتم و ددری شدم ...   بلد شدم توی ظرف های خالی، آآآآآآآ آآآآآآآآآ آآآآآآآآآآآآآآآ کنم...
7 خرداد 1393

مشهدی خانوم

من و بابا و مامان همراه آقاجون و مامان جون، 26 فروردین عازم مشهد شدیم...    السلام علیک یا علی بن موسی الرضا این اولین زیارت و اولین مسافرت طولانیم بود که میرفتم. من توی حرم از هیچ شیطونی یی چشم پوشی نکردم. تا دلم می خواست مهر اونجا بود که باهاشون بازی کنم. تازه به اون مهر هایی که دستم بود هم قانع نبودم و چهاردست و پا به سمت مخزن مهر ها و کتاب ها می دویدم. یکم مهر بازی می کردم و بعد از طبقات می گرفتم و می ایستادم. به بازی و دویدن های بچه های دیگه هم خوب توجه کردم تا بدونم ان شاالله دفعه ی بعد چه کار هایی باید انجام بدم علاوه بر بازی، استراحت کافی هم می کردم تا وقتی برگشتیم هتلکمون، سرحال باشم و نذارم کسی استراحت کنه. روز ...
6 ارديبهشت 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد